• امروز : جمعه, ۱۳ شهریور , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 4 September - 2026
کل 185 امروز 0
1

چرا ایران ثروتمند ولی ایرانیان فقیر هستند

  • کد خبر : 1284
  • 11 شهریور 1405 - 0:27
چرا ایران ثروتمند ولی ایرانیان فقیر هستند
ایران کشوری فقیر از نظر منابع نیست، اما بخش قابل توجهی از مردم آن با فقر، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی مواجه‌اند

اگر بخواهیم یکی از بنیادی‌ترین تناقض‌های امروز ایران را در یک جمله بیان کنیم، شاید بتوان گفت: ایران کشوری فقیر از نظر منابع نیست، اما بخش قابل توجهی از مردم آن با فقر، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی مواجه‌اند. کشوری که از ذخایر عظیم نفت و گاز، معادن گسترده، موقعیت جغرافیایی ممتاز، بازار داخلی بزرگ، نیروی انسانی تحصیل‌کرده، پیشینه تمدنی و ظرفیت‌های فراوان فرهنگی و گردشگری برخوردار است، چرا نتوانسته است این ظرفیت‌ها را به رفاه پایدار برای شهروندان خود تبدیل کند؟این پرسش، در ظاهر یک پرسش اقتصادی است، اما در واقع بسیار فراتر از اقتصاد می‌رود. پاسخ آن را باید در نقطه اتصال اقتصاد، سیاست، حکمرانی، سرمایه انسانی، نظام تصمیم‌گیری و شیوه توزیع فرصت‌ها جست‌وجو کرد. اگر مسئله را فقط به تحریم، کاهش درآمد نفت، فشار خارجی، جنگ یا سوءمدیریت اقتصادی تقلیل دهیم، بخشی از واقعیت را توضیح داده‌ایم، اما هنوز به ریشه مسئله نرسیده‌ایم. عوامل خارجی بدون تردید هزینه‌های سنگینی بر اقتصاد ایران تحمیل کرده‌اند، اما پرسش مهم‌تر این است که چرا یک اقتصاد با چنین ظرفیت‌هایی در برابر این فشارها تا این اندازه آسیب‌پذیر شده است و چرا نتوانسته است طی چند دهه ساختاری ایجاد کند که وابستگی آن به درآمدهای نفتی، تصمیم‌های کوتاه‌مدت و منابع بیرونی کاهش یابد.شاید بتوان مسئله را با مفهوم «شکاف میان ظرفیت و عملکرد» توضیح داد. ایران ظرفیت زیادی دارد، اما ظرفیت با عملکرد یکسان نیست. داشتن نفت با داشتن یک صنعت نفت رقابتی و دانش‌بنیان یکسان نیست؛ داشتن دانشگاه با داشتن نظام نوآوری قدرتمند یکسان نیست؛ داشتن نیروی انسانی تحصیل‌کرده با داشتن سرمایه انسانی مولد یکسان نیست؛ داشتن منابع معدنی با داشتن زنجیره ارزش معدنی یکسان نیست و داشتن میلیون‌ها جوان با داشتن نیروی کار ماهر و متصل به بازار کار نیز تفاوت دارد.ثروت واقعی زمانی ایجاد می‌شود که ظرفیت به قابلیت، قابلیت به تولید، تولید به بهره‌وری، بهره‌وری به درآمد و درآمد به رفاه تبدیل شود. اگر این زنجیره در هر نقطه‌ای دچار اختلال شود، منابع فراوان الزاماً به رفاه عمومی منجر نخواهند شد.ایران از نظر منابع طبیعی در جایگاه ممتازی قرار دارد. بر اساس داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا، ایران در سال ۲۰۲۳ سومین دارنده ذخایر اثبات‌شده نفت و دومین دارنده ذخایر اثبات‌شده گاز طبیعی جهان بوده است. اما وجود چنین ذخایری فقط «ظرفیت بالقوه» ایجاد می‌کند. نفت زمانی ثروت واقعی می‌شود که بتوان از آن برای ساختن سرمایه انسانی، فناوری، زیرساخت، صنعت، زنجیره‌های تولید و سرمایه‌گذاری بین‌نسلی استفاده کرد. در غیر این صورت، ممکن است کشوری برای دهه‌ها نفت بفروشد، اما همچنان برای اداره اقتصاد خود به فروش نفت نیازمند باقی بماند.در اینجا تفاوت میان «مصرف ثروت» و «تبدیل ثروت به سرمایه» اهمیت پیدا می‌کند. اگر یک خانواده زمینی ارزشمند داشته باشد و آن را بفروشد و درآمد حاصل را صرف هزینه‌های جاری کند، نمی‌توان گفت ثروتمندتر شده است. ممکن است مدتی قدرت مصرف بیشتری پیدا کند، اما بخشی از سرمایه آینده خود را از دست داده است. اقتصاد کشور نیز چنین است. درآمد حاصل از منابع طبیعی زمانی توسعه‌آفرین است که به سرمایه مولد تبدیل شود؛ یعنی سرمایه‌ای که در آینده بتواند بدون وابستگی به همان منبع اولیه، ثروت بیشتری خلق کند.مسئله اصلی بنابراین فقط میزان درآمد نفت نیست؛ مسئله نحوه استفاده از آن درآمد است. اگر منابع طبیعی برای ایجاد ظرفیت‌های جدید تولیدی استفاده شوند، نفت می‌تواند سکوی پرتاب توسعه باشد؛ اما اگر عمدتاً برای تأمین هزینه‌های جاری، جبران کسری‌ها و پوشش ناکارآمدی‌های ساختاری مصرف شود، نفت به جای آنکه اقتصاد را از وابستگی نجات دهد، وابستگی را تثبیت می‌کند.همین منطق را می‌توان درباره سرمایه نیز به کار برد. سرمایه در هر اقتصادی باید به سمت فعالیت‌هایی حرکت کند که بیشترین ارزش افزوده و بهره‌وری را ایجاد می‌کنند. اما وقتی اقتصاد با تورم مزمن، بی‌ثباتی، مقررات پیچیده، نااطمینانی و ریسک‌های سیاسی مواجه باشد، سرمایه‌گذار ممکن است به جای آنکه سرمایه خود را وارد تولید بلندمدت کند، به دنبال حفظ ارزش دارایی خود باشد. در چنین محیطی خرید ارز، طلا، زمین یا سایر دارایی‌ها می‌تواند از نگاه فردی منطقی‌تر از سرمایه‌گذاری در تولید باشد؛ حتی اگر از نگاه اقتصاد ملی، این رفتار به کاهش سرمایه‌گذاری مولد منجر شود.این همان نقطه‌ای است که تورم از یک مسئله پولی به یک مسئله رفتاری و نهادی تبدیل می‌شود.تورم فقط قیمت کالاها را افزایش نمی‌دهد؛ تورم افق تصمیم‌گیری مردم را کوتاه می‌کند. وقتی فرد نمی‌داند ارزش پول او در شش ماه آینده چه میزان کاهش خواهد یافت، طبیعی است که تصمیم‌های بلندمدت برای او دشوارتر شود. وقتی کارآفرین نمی‌تواند هزینه‌های آینده، نرخ ارز، قیمت مواد اولیه، مقررات و قدرت خرید مشتری را پیش‌بینی کند، سرمایه‌گذاری بلندمدت برای او پرریسک می‌شود. وقتی خانوار نمی‌تواند آینده درآمد خود را پیش‌بینی کند، به جای برنامه‌ریزی برای آموزش، مسکن، سرمایه‌گذاری یا بازنشستگی، ناچار می‌شود بیشتر به حفظ وضعیت موجود فکر کند.بانک جهانی برای سال ۲۰۲۵ تورم مصرف‌کننده ایران را حدود ۴۲ درصد و رشد اقتصادی را منفی گزارش کرده است. چنین شرایطی فقط به معنای کاهش قدرت خرید نیست؛ بلکه می‌تواند رفتار اقتصادی جامعه را نیز تغییر دهد و مردم را از رفتارهای بلندمدت به سمت تصمیم‌های کوتاه‌مدت و محافظه‌کارانه سوق دهد.در چنین شرایطی طبقه متوسط یکی از نخستین گروه‌هایی است که آسیب می‌بیند. طبقه متوسط فقط گروهی با درآمد متوسط نیست؛ طبقه متوسط حامل نوعی امنیت اقتصادی و امید به ارتقای زندگی است. خانواده‌ای که بتواند پس‌انداز کند، خانه بخرد، فرزندان خود را آموزش دهد، سفر کند، کسب‌وکار کوچکی راه‌اندازی کند و برای آینده برنامه داشته باشد، بخشی از موتور ثبات اقتصادی جامعه است. وقتی تورم مزمن و افزایش قیمت دارایی‌ها از رشد درآمد پیشی می‌گیرند، این ظرفیت به‌تدریج تحلیل می‌رود.از این منظر، فقر فقط ناتوانی در خرید کالاهای ضروری نیست. فقر می‌تواند به معنای از دست دادن امکان برنامه‌ریزی برای آینده نیز باشد. جامعه‌ای که در آن بخش بزرگی از مردم نمی‌توانند برای پنج یا ده سال آینده زندگی خود تصمیم بگیرند، فقط با مشکل درآمد مواجه نیست؛ با بحران امنیت اقتصادی و کاهش امید مواجه است.این نااطمینانی به تدریج رفتار اجتماعی را نیز تغییر می‌دهد. جوانی که احساس کند مهارت و تحصیلاتش در آینده الزاماً به شغل مناسب منجر نمی‌شود، ممکن است مهاجرت را انتخاب کند. کارآفرینی که نمی‌تواند آینده مقررات و بازار را پیش‌بینی کند، ممکن است سرمایه‌گذاری را متوقف کند. متخصصی که احساس کند شایستگی او در ارتقای شغلی تعیین‌کننده نیست، ممکن است از سازمان یا حتی کشور خارج شود. سرمایه‌گذاری که احساس کند قواعد بازی دائماً تغییر می‌کند، ممکن است سرمایه خود را از فعالیت مولد خارج کند.بنابراین یکی از مهم‌ترین سرمایه‌هایی که در چنین شرایطی از بین می‌رود، سرمایه‌ای است که در حساب‌های بانکی ثبت نمی‌شود: اعتماد به آینده.در اینجا به نقطه‌ای می‌رسیم که اقتصاد به حکمرانی پیوند می‌خورد. زیرا تصمیم درباره اینکه چه کسی مدیر شود، چه سیاستی اجرا شود، چه قانونی تصویب شود، چه کسی مجوز بگیرد، چه کسی به منابع دسترسی داشته باشد، چه بخشی از اقتصاد رقابت کند و چه بخشی در انحصار بماند، همگی تصمیم‌های حکمرانی هستند و آثار اقتصادی مستقیم دارند.به همین دلیل، مسئله توسعه ایران را نمی‌توان صرفاً با افزایش بودجه، افزایش تولید نفت یا ایجاد چند پروژه صنعتی حل کرد. مسئله عمیق‌تر، کیفیت سازوکار تصمیم‌گیری است.دولت می‌تواند بزرگ باشد اما لزوماً توانمند نباشد. دولتی که در همه فعالیت‌ها دخالت می‌کند اما نمی‌تواند قواعد پایدار، رقابت سالم، حقوق مالکیت، امنیت سرمایه‌گذاری و پاسخگویی مؤثر ایجاد کند، ممکن است از نظر اندازه بزرگ و از نظر ظرفیت حکمرانی ضعیف باشد. دولت توانمند دولتی نیست که همه کارها را خودش انجام دهد؛ دولتی است که بتواند شرایطی ایجاد کند که میلیون‌ها انسان و هزاران بنگاه بتوانند با اطمینان، آزادی و رقابت ارزش خلق کنند.اما یکی از عمیق‌ترین چالش‌ها زمانی شکل می‌گیرد که رابطه جای شایستگی را بگیرد.اگر در یک نظام اداری و سیاسی، افراد عمدتاً بر اساس تخصص، تجربه، کارنامه، توان حل مسئله و شایستگی انتخاب شوند، ساختار به سمت شایسته‌سالاری حرکت می‌کند. اما اگر پیوندهای خانوادگی، سیاسی، شخصی یا شبکه‌ای در تعیین جایگاه افراد نقش غالب پیدا کنند، مسئله دیگر فقط اخلاقی نیست؛ به یک مسئله اقتصادی و توسعه‌ای تبدیل می‌شود.زیرا مدیر نالایق فقط یک فرد ناتوان در یک صندلی مدیریتی نیست. او ممکن است درباره بودجه‌های بزرگ، سیاست‌های اقتصادی، نظام آموزشی، پروژه‌های زیرساختی، انتصابات، مقررات و آینده هزاران انسان تصمیم بگیرد. بنابراین هزینه واقعی ناکارآمدی او حقوق و مزایای خودش نیست؛ هزینه واقعی، فرصت‌هایی است که به دلیل تصمیم‌های نادرست از دست می‌روند.ممکن است هیچ پولی مستقیماً اختلاس نشده باشد، اما اگر یک تصمیم اشتباه باعث شود یک کارخانه ساخته نشود، سرمایه‌گذار وارد نشود، فناوری منتقل نشود، یک بازار توسعه پیدا نکند یا هزاران شغل ایجاد نشود، جامعه متحمل زیان بزرگی شده است.از این منظر باید مفهوم فساد را نیز گسترده‌تر دید. فساد فقط دریافت رشوه یا اختلاس نیست. ممکن است تصمیمی بدون دریافت هیچ پولی گرفته شود، اما به دلیل تعارض منافع، فقدان تخصص، رابطه‌گرایی یا وابستگی به یک شبکه خاص، نتیجه آن برخلاف منافع عمومی باشد. این را می‌توان «فساد تصمیم» نامید؛ وضعیتی که در آن کیفیت تصمیم عمومی به دلایلی غیرتخصصی و غیرشفاف تضعیف می‌شود.گاهی یک تصمیم نادرست از یک فساد مالی نیز پرهزینه‌تر است، زیرا فساد مالی ممکن است چند میلیون یا چند میلیارد از منابع را جابه‌جا کند، اما یک سیاستگذاری اشتباه می‌تواند میلیاردها دلار سرمایه‌گذاری و میلیون‌ها فرصت شغلی را در طول سال‌ها از بین ببرد.از اینجا می‌توان به پدیده عمیق‌تری رسید که آن را «بازتولید شبکه قدرت» می‌نامیم.شبکه قدرت زمانی شکل می‌گیرد که قدرت سیاسی دیگر صرفاً یک مسئولیت موقت و عمومی نباشد، بلکه به مجموعه‌ای از روابط، دسترسی‌ها و منافع تبدیل شود که توانایی بازتولید خود را پیدا می‌کنند.در یک نظام باز، قدرت باید گردش داشته باشد. مدیر می‌آید، مسئولیت می‌گیرد، تصمیم می‌گیرد، پاسخگوست و بعد جای خود را به دیگری می‌دهد. اما در یک شبکه بسته، قدرت می‌تواند به ایجاد دسترسی منجر شود؛ دسترسی می‌تواند فرصت اقتصادی ایجاد کند؛ فرصت اقتصادی می‌تواند ثروت بسازد؛ ثروت می‌تواند نفوذ ایجاد کند و نفوذ دوباره می‌تواند دسترسی بیشتری به قدرت ایجاد کند.در این حالت، یک چرخه شکل می‌گیرد:قدرت به دسترسی تبدیل می‌شود، دسترسی به فرصت، فرصت به ثروت، ثروت به نفوذ و نفوذ دوباره به قدرت.این چرخه اگر تداوم پیدا کند، دیگر با یک «رابطه شخصی» مواجه نیستیم؛ با یک ساختار مواجهیم.خطر اصلی این ساختار آن است که ممکن است به تدریج معیار توزیع فرصت‌ها را تغییر دهد.در یک اقتصاد رقابتی، پرسش اصلی این است که چه کسی بهتر تولید می‌کند، چه کسی ارزان‌تر تولید می‌کند، چه کسی نوآورتر است و چه کسی نیاز مشتری را بهتر پاسخ می‌دهد.اما در اقتصاد رانتی، پرسش می‌تواند تغییر کند و به این سمت برود که چه کسی دسترسی بیشتری دارد، چه کسی مجوز آسان‌تری می‌گیرد، چه کسی اطلاعات زودتری دریافت می‌کند و چه کسی به مراکز تصمیم‌گیری نزدیک‌تر است.این تغییر، شاید در کوتاه‌مدت فقط یک بی‌عدالتی به نظر برسد، اما در بلندمدت ساختار اقتصاد را تغییر می‌دهد.زیرا در اقتصاد رقابتی، افراد برای موفقیت مجبورند خود را بهتر کنند؛ اما در اقتصاد رانتی، ممکن است افراد برای موفقیت مجبور شوند شبکه ارتباطی خود را بهتر کنند.در اقتصاد رقابتی، سرمایه‌گذاری روی فناوری، کیفیت، آموزش و بهره‌وری سودآور است.در اقتصاد رانتی، سرمایه‌گذاری روی رابطه، نفوذ و دسترسی ممکن است سودآورتر شود.اگر این وضعیت گسترش یابد، حتی انسان‌های توانمند نیز با یک انتخاب دشوار مواجه می‌شوند: آیا انرژی خود را برای افزایش شایستگی و بهره‌وری صرف کنند یا برای یافتن راه ورود به شبکه‌های قدرت؟این سؤال برای آینده یک کشور بسیار تعیین‌کننده است.زیرا اگر جامعه به این نتیجه برسد که شایستگی مسیر مطمئن پیشرفت نیست، انگیزه شایسته بودن نیز کاهش می‌یابد.جوانی که می‌بیند دانش، مهارت و تلاش الزاماً مسیر موفقیت را تضمین نمی‌کند، ممکن است به این نتیجه برسد که باید به جای افزایش توانایی خود، رابطه پیدا کند.کارآفرینی که می‌بیند رقابت واقعی وجود ندارد، ممکن است به جای بهبود محصول، به دنبال دسترسی به امتیاز باشد.مدیری که می‌بیند عملکرد واقعی معیار ارتقا نیست، ممکن است به جای افزایش بهره‌وری، به حفظ ارتباطات خود فکر کند.و اینجاست که یک جامعه ممکن است بدون آنکه رسماً تصمیم گرفته باشد، از «اقتصاد شایستگی» به سمت «اقتصاد رابطه» حرکت کند.خطر بزرگ‌تر آن است که این وضعیت می‌تواند خود را بازتولید کند.نسل جدیدی که از درون چنین ساختاری رشد می‌کند، ممکن است همان قواعد را یاد بگیرد. کسانی که از شبکه بهره می‌برند، به حفظ آن علاقه‌مند می‌شوند و کسانی که بیرون از شبکه هستند، یا مجبور می‌شوند وارد آن شوند یا از سیستم خارج شوند.در چنین شرایطی، قدرت فقط خودش را حفظ نمی‌کند؛ بلکه معیارهای موفقیت را نیز تغییر می‌دهد.این همان نقطه‌ای است که شبکه قدرت می‌تواند به یک مانع توسعه تبدیل شود.زیرا توسعه نیازمند گردش نخبگان، ورود ایده‌های جدید، رقابت، نوآوری و امکان صعود اجتماعی بر اساس شایستگی است. اگر مسیر ورود افراد جدید به ساختار تصمیم‌گیری بسته شود، سیستم به تدریج از ایده‌های جدید خالی می‌شود.حتی ممکن است خطرناک‌تر از آن، افراد توانمند از سیستم خارج شوند.فرار مغزها را نباید فقط با اختلاف حقوق توضیح داد. انسان متخصص به محیطی نیاز دارد که در آن بتواند توانایی خود را به نتیجه تبدیل کند. اگر احساس کند شایستگی دیده نمی‌شود، مسیر پیشرفت بسته است و آینده قابل پیش‌بینی نیست، احتمال خروج او افزایش می‌یابد.کشور در این حالت فقط یک نیروی کار را از دست نمی‌دهد؛ سرمایه‌ای را از دست می‌دهد که سال‌ها برای آموزش آن هزینه شده است.یک پزشک، مهندس، استاد، کارآفرین، مدیر یا تکنسین ماهر فقط یک مدرک یا عنوان شغلی نیست. او مجموعه‌ای از تجربه، دانش، شبکه ارتباطی، مهارت حل مسئله و ظرفیت خلق ارزش است. خروج چنین انسانی یعنی خروج بخشی از ظرفیت آینده اقتصاد.به همین دلیل، اصلاح حکمرانی و مبارزه با رانت را نباید صرفاً مسئله‌ای اخلاقی یا سیاسی دانست. این موضوع مستقیماً به رشد اقتصادی، بهره‌وری و رفاه مردم مربوط است.کشورهایی مانند کره جنوبی، سنگاپور و نروژ نشان داده‌اند که مسیر توسعه بیش از آنکه به مقدار اولیه منابع وابسته باشد، به کیفیت تبدیل منابع به سرمایه و ظرفیت تولیدی وابسته است.کره جنوبی منابع طبیعی عظیم ایران را نداشت، اما توانست آموزش، صنعت، فناوری، صادرات و سرمایه انسانی را به موتور توسعه تبدیل کند.سنگاپور فاقد ذخایر عظیم نفت و گاز بود، اما از موقعیت جغرافیایی، تجارت، سرمایه انسانی و محیط کسب‌وکار استفاده کرد.نروژ نیز نشان داد که منابع انرژی را می‌توان با نگاه بلندمدت و بین‌نسلی مدیریت کرد.درس مشترک این کشورها این نیست که همه باید دقیقاً همان مسیر را طی کنند؛ بلکه این است که منبع به‌تنهایی ثروت نیست؛ نظام تبدیل منبع به ارزش، ثروت می‌سازد.ایران نیز بیش از آنکه به منابع جدید نیاز داشته باشد، به افزایش بهره‌وری منابع موجود نیاز دارد.بهره‌وری یعنی بتوانیم با همان مقدار سرمایه، انرژی، نیروی انسانی و مواد اولیه، ارزش بیشتری ایجاد کنیم.اما بهره‌وری فقط با دستور اداری ایجاد نمی‌شود. بهره‌وری به مدیریت خوب، فناوری، مهارت، رقابت، نوآوری، انگیزه و ثبات نیاز دارد.در اینجا بار دیگر نقش سرمایه انسانی و مهارت برجسته می‌شود.ممکن است کشوری میلیون‌ها دانش‌آموخته داشته باشد، اما اگر مهارت آنها با نیاز بازار کار منطبق نباشد، بخشی از سرمایه انسانی کشور بلااستفاده می‌ماند.ممکن است هزاران مرکز آموزشی وجود داشته باشد، اما اگر آموزش آنها به نیاز واقعی اقتصاد متصل نباشد، آموزش به جای آنکه موتور توسعه باشد، تبدیل به یک فعالیت منفصل از اقتصاد می‌شود.به همین دلیل، مفهوم «اقتصاد مهارت» می‌تواند بخشی از پاسخ به این مسئله باشد.اقتصاد مهارت یعنی مهارت را صرفاً موضوع آموزش نبینیم، بلکه آن را بخشی از زیرساخت خلق ثروت بدانیم.در اقتصاد مهارت، آموزش باید به قابلیت تبدیل شود، قابلیت باید به فرصت اقتصادی متصل شود، فرصت باید به اشتغال یا کارآفرینی منجر شود و درآمد حاصل از آن باید امکان سرمایه‌گذاری و توسعه بیشتر را فراهم کند.این زنجیره زمانی کامل می‌شود که بازار کار، نظام آموزشی، بخش خصوصی، نظام تأمین مالی و سیاستگذاری اقتصادی در یک جهت حرکت کنند.اگر فردی مهارت کسب کند اما نتواند کار پیدا کند، زنجیره ناقص است.اگر کارآفرین نیروی ماهر پیدا کند اما نتواند کسب‌وکار خود را توسعه دهد، زنجیره ناقص است.اگر مرکز آموزشی نتواند خود را با نیاز بازار هماهنگ کند، زنجیره ناقص است.و اگر سیاستگذار به جای تسهیل این زنجیره، با مقررات غیرضروری و تصمیم‌های غیرقابل پیش‌بینی آن را مختل کند، ظرفیت اقتصادی کشور دوباره از بین می‌رود.از این منظر، آموزش فنی و حرفه‌ای نباید در حاشیه سیاست توسعه قرار داشته باشد.آموزش مهارتی باید بخشی از سیاست اقتصادی کشور باشد.زیرا مسئله اصلی فقط آموزش انسان نیست؛ مسئله، توانمند کردن انسان برای خلق ارزش است.اگر بخواهیم از چرخه فقر خارج شویم، باید از سیاست‌های صرفاً جبرانی به سمت سیاست‌های توانمندساز حرکت کنیم.کمک به یک خانواده فقیر ممکن است برای عبور از یک بحران ضروری باشد، اما راه پایدار آن است که اعضای خانواده بتوانند مهارت پیدا کنند، ابزار کار داشته باشند، سرمایه اولیه دریافت کنند، به بازار دسترسی پیدا کنند و درآمد پایدار ایجاد کنند.به همین دلیل تفاوت بزرگی میان «کمک به فقیر» و «توانمندسازی فقیر» وجود دارد.اولی می‌تواند درد امروز را کاهش دهد؛ دومی می‌تواند مسیر زندگی فرد را تغییر دهد.اما توانمندسازی زمانی موفق است که محیط اقتصادی نیز فرصت خلق ثروت را فراهم کند.نمی‌توان از مردم خواست مهارت پیدا کنند، کارآفرین شوند و تولید کنند، اما همزمان محیطی ایجاد کرد که در آن تولیدکننده با نااطمینانی، مقررات پیچیده، رانت، انحصار و بی‌ثباتی مواجه باشد.اقتصاد مهارت بنابراین فقط یک برنامه آموزشی نیست؛ بلکه یک نگاه جدید به رابطه میان انسان، مهارت، تولید و حکمرانی است.در چنین نگاهی، انسان ماهر باید بتواند ارزش اقتصادی خلق کند، نه اینکه صرفاً گواهینامه دریافت کند.و شاید اینجا بتوان یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های میان نظام آموزشی سنتی و اقتصاد مهارت را مشاهده کرد.در نظام سنتی، موفقیت آموزش ممکن است با تعداد دوره‌ها، تعداد فراگیران و تعداد گواهینامه‌ها سنجیده شود.اما در اقتصاد مهارت، باید پرسید:چند نفر وارد بازار کار شدند؟چند نفر درآمد خود را افزایش دادند؟چند کسب‌وکار ایجاد شد؟چقدر بهره‌وری افزایش یافت؟چه مقدار ارزش اقتصادی خلق شد؟این تغییر نگاه، آموزش را از یک «هزینه اجتماعی» به یک «سرمایه‌گذاری اقتصادی» تبدیل می‌کند.در نهایت، اگر بخواهیم تمام این مباحث را در یک تصویر واحد جمع کنیم، مسئله ایران را می‌توان به عنوان اختلال در زنجیره تبدیل ظرفیت به رفاه دید.ایران منابع دارد، اما منابع همیشه به سرمایه مولد تبدیل نمی‌شوند.سرمایه دارد، اما همیشه به تولید نمی‌رود.تولید دارد، اما بهره‌وری آن کافی نیست.دانش دارد، اما همه دانش به فناوری تبدیل نمی‌شود.نیروی انسانی دارد، اما همه آن در اقتصاد فعال نیست.مهارت دارد، اما همه مهارت‌ها به فرصت اقتصادی متصل نیستند.فرصت دارد، اما گاهی رانت و رابطه مسیر دسترسی به فرصت را منحرف می‌کنند.و در سطح بالاتر، اگر نظام تصمیم‌گیری به جای شایستگی تحت تأثیر شبکه‌های بسته قدرت قرار گیرد، تمام حلقه‌های دیگر نیز آسیب می‌بینند.بنابراین اصلاح اقتصادی بدون اصلاح سازوکار خلق فرصت، اصلاح آموزشی بدون اصلاح بازار کار، و اصلاح اداری بدون اصلاح نظام شایسته‌سالاری، نمی‌تواند به توسعه پایدار منجر شود.مسئله اصلی شاید این نباشد که ایران چه مقدار منابع دارد؛ بلکه این است که چه مقدار از منابع خود را به فرصت تبدیل می‌کند.و مهم‌تر از آن، چه کسانی به این فرصت‌ها دسترسی دارند.اگر فرصت بر اساس شایستگی، رقابت و توانایی توزیع شود، منابع می‌توانند به توسعه تبدیل شوند.اما اگر فرصت در شبکه‌های بسته قدرت گردش کند، حتی منابع فراوان نیز ممکن است به جای ایجاد ثروت عمومی، به بازتولید قدرت و ثروت گروه‌های محدود کمک کنند.در چنین شرایطی، مبارزه با فقر تنها با توزیع مجدد درآمد امکان‌پذیر نیست. باید سازوکار تولید و توزیع فرصت اصلاح شود.باید به جای اینکه فقط بپرسیم «چگونه درآمد فقرا را افزایش دهیم؟»، بپرسیم «چگونه فرصت خلق درآمد را برای آنان افزایش دهیم؟»به جای اینکه فقط بپرسیم «چگونه جوانان را آموزش دهیم؟»، باید بپرسیم «چگونه مهارت آنان را به فرصت اقتصادی متصل کنیم؟»به جای اینکه فقط بپرسیم «چگونه سرمایه بیشتری جذب کنیم؟»، باید بپرسیم «چگونه محیطی بسازیم که سرمایه مولد در آن احساس امنیت کند؟»و به جای اینکه فقط بپرسیم «چه کسی مدیر شود؟»، باید بپرسیم «چه نظامی ایجاد کنیم که شایسته‌ترین افراد امکان رسیدن به جایگاه تصمیم‌گیری را داشته باشند و عملکرد آنان نیز قابل ارزیابی و پاسخگویی باشد؟»پاسخ به این پرسش‌ها ما را از مدیریت روزمره اقتصاد به اصلاح ساختار توسعه می‌رساند.ایران برای عبور از وضعیت موجود نیازمند بازسازی زنجیره خلق ارزش است؛ زنجیره‌ای که از منابع طبیعی آغاز می‌شود، به سرمایه مولد می‌رسد، از تولید و فناوری عبور می‌کند، با مهارت و سرمایه انسانی تقویت می‌شود، از مسیر رقابت و کارآفرینی عبور می‌کند و در نهایت به درآمد، رفاه و کیفیت زندگی مردم می‌رسد.اما این زنجیره یک پیش‌شرط مهم دارد: حکمرانی باید اجازه دهد منابع و فرصت‌ها بر اساس شایستگی، رقابت و منافع عمومی تخصیص پیدا کنند.اگر این پیش‌شرط وجود نداشته باشد، حتی بهترین سیاست‌های اقتصادی نیز ممکن است در مسیر اجرا دچار انحراف شوند.در نهایت، شاید دقیق‌ترین توصیف از وضعیت ایران این نباشد که بگوییم ایران کشور فقیری است.ایران کشوری برخوردار از منابع فراوان است که هنوز نتوانسته است همه ظرفیت‌های خود را به رفاه پایدار تبدیل کند.مسئله اصلی، کمبود منابع نیست؛ ضعف در سازوکار تبدیل منابع به فرصت و فرصت به ثروت و ثروت به رفاه است.در این میان، مهم‌ترین سرمایه ایران نه نفت است، نه گاز، نه معدن و نه حتی زمین.مهم‌ترین سرمایه ایران، انسان ایرانی و ظرفیت او برای خلق ارزش است.اگر این انسان آموزش ببیند، مهارت پیدا کند، به فرصت دسترسی داشته باشد، از امنیت اقتصادی برخوردار باشد، بتواند بدون وابستگی به رابطه و رانت رقابت کند و مطمئن باشد که شایستگی او دیده می‌شود، می‌تواند منابع موجود را به ثروت جدید تبدیل کند.اما اگر انسان ایرانی احساس کند که تلاش او از مسیر شایستگی به نتیجه نمی‌رسد، اگر فرصت‌ها در شبکه‌های بسته توزیع شوند، اگر تورم آینده او را نامطمئن کند و اگر سرمایه‌گذاری و کارآفرینی با ریسک‌های غیرقابل پیش‌بینی روبه‌رو باشد، حتی بزرگ‌ترین منابع طبیعی نیز نمی‌توانند به‌تنهایی آینده کشور را بسازند.بنابراین پرسش اصلی برای آینده ایران دیگر نباید فقط این باشد که «چقدر منابع داریم؟»پرسش عمیق‌تر این است:چه نظامی ساخته‌ایم که بتواند منابع را به سرمایه، سرمایه را به تولید، تولید را به بهره‌وری، مهارت را به فرصت، فرصت را به درآمد و درآمد را به رفاه عمومی تبدیل کند؟پاسخ به این پرسش، در واقع پاسخ به مسئله توسعه ایران است.و از همین منظر، «اقتصادمهارت» می‌تواند صرفاً عنوان یک نظریه آموزشی نباشد؛ بلکه به عنوان بخشی از یک نظریه گسترده‌تر درباره توسعه ایران مطرح شود؛ نظریه‌ای که نقطه عزیمت آن این است که توسعه زمانی اتفاق می‌افتد که انسان از یک «دریافت‌کننده آموزش» به یک «خلق‌کننده ارزش» تبدیل شود و حکمرانی نیز به جای محدود کردن ظرفیت او،شرایط شکوفایی این ظرفیت را فراهم کند.در چنین نگاهی، اصلاح حکمرانی آموزش فنی و حرفه‌ای تنها اصلاح یک سازمان یا یک نظام آموزشی نیست؛ بلکه بخشی از اصلاح نظام تولید فرصت در کشور است.زیرا کشوری که می‌خواهد از فقر عبور کند، باید به مردم خود فقط آموزش ندهد؛ باید به آنان امکان خلق ثروت بدهد.و کشوری که می‌خواهد ثروتمند بماند، باید نه فقط منابع خود، بلکه انسان‌های خود و فرصت‌های آنان برای خلق ارزش را حفظ و شکوفا کند.شاید بنابراین مسئله امروز ایران را بتوان در یک گزاره نهایی خلاصه کرد:ایران بیش از آنکه با کمبود منابع مواجه باشد، با ضعف در نظام تبدیل منابع به فرصت و فرصت به رفاه مواجه است؛ و اصلاح این نظام از اصلاح رابطه میان انسان، مهارت، اقتصاد و حکمرانی آغاز می‌شود.

سیداسماعیل سیداشرفی

لینک کوتاه : https://gozareshgaranbartar.ir/?p=1284

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.